سالهاست که سرنوشت مرا به این گوشه دنیا پرتاب کرده و آنچنان پای در بندم کرده که نه می توانم عزم سفر کنم و نه می توانم پای در راهی نهم. زندگی ام گره خورده با این گوشه دنیا.
اما اوضاع چندان هم بد نیست. شده ام مونس و همدم ادمها. ادمهایی که هر روز می آیند لحظاتی کنارم هستند و می روند. زن و مرد و پیر و جوان همنشین من هستند. گاه محرم رازهایشان می شوم. گاه درد و دل هایشان رو می شنوم و گاه مامنی می شوم برای فرار از روزمرگی هایشان. اما اوچ این همنشینی ها لحظاتی است که نظاره گر عاشقانه هایشان می شوم و حرفای دلشان را می شنوم، حرفهایی که از دل می آید و به دل می نشیند.
همه اینها قشنگ و زیباست. همه این لحظات را دوس دارم اما این لحظات زیبا و این همراه بودن انها چندان هم بی آزار نیست. آنجا که ناخواسته دلبسته انها می شوی و غافل از پایان ماجرا. دلبسته بودن های موقتی شان، دلبسته حرفای قشنگشان، دلبسته درد و دلها و حرفای دلشان می شوی و حواست به پایان کار نیست. وقتی به چشم بهم زدنی موعد رفتنشان می رسد دگر نگاهی به تو نمی کنند. بی درنگ راه می افتند و دور می شوند. دورتر دوتر، انقدر دور که دیگر هیچ اثری از آنها باقی نمی ماند. هیچ به جز خاطره شان. آنگاست که من می مانم و این دلبستگی های ناخواسته. من می مانم و خاطرات لحظات بودنشان. اه که چقدر سخت است. بودن فقط برای لحظاتی کوتاه. بودن برای رفع خستگی. بودن برای استراحت. رفتن به یک باره و تنها ماندن. منتظر بودن برای آمدن فردی دیگر که آیا مثل قبلی دلنشین باشد یا نه. همه اینها سخت است. سخت است نیکمت پارک بودن. اه که چقدر سخت است
ما را در سایت کاش دوباره بنویسم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 76